یادداشتهای معمولی معمولی


برای م

مشاهده یادداشت خصوصی


مهربانو

 

به نام خدا

توی صورت زن یک علامت بریدگی بود. یک جور رد زخم کهنه. ردی که از 2 سالگی توی صورتش زیر چشم چپش مانده بود. به این زخم عادت داشت. به شکلی که داشت و بودنش. خیلی وقت ها نمی دیدش. وقتی توی آینه به خودش نگاه می کرد خیلی کم پیش می آمد که آن را ببیند. خودش را بی آن خیال می کرد. البته بعضی وقت ها برای شوخی با خودش توی طرح های کاریکاتوری که می کشید برای یکی از دخترها علامتی توی صورتش زیر چشم چپ می کشید. چون در خیالش بی زخم بود دوست نداشت کسی این را ببیند یا به رویش بیاورد. یک جوری آزرده می شد. انگار به حریم خیال خصوصی اش وارد شده باشند.

دوست نداشت درباره ی زندگی خیلی خصوصی اش با کسی حرف بزند. برای خودش برای دختر لرزان وجودش احترام فوق العاده ای قائل بود. به شدت دوستش داشت و به شادی اش وابسته بود. دختر کوچک توی ذهنش لاغر بود و باریک. سبزه رو با موهای صاف قهوه ای و کمی ترسو بود. از غذاهای چرب و پر از گوشت قرمز متنفر بود. چای داغ و دارچین را خیلی دوست داشت. آدامس نعناعی و بوی عطرهای خوش را هم. دوست داشت به دور دنیا برود. برود و توی ساحل تمام دریاها قدم بزند. دوست داشت هیچ وقت بزرگ نشود و هیچ وقت مردم زخم روی صورتش را نبینند. دوست نداشت هیچ وقت به سن بلوغ برسد که مردم از او توقع داشته باشند ازدواج کند و بعد بچه دار شود. دوست نداشت زیر نگاه مردم باشد. دوست نداشت کسی را که خودش برای گفتگو انتخاب نکرده وارد صحبت هایش کند. دوست داشت آهنگ های غمگین را به تنهایی گوش کند تا مجبور نباشد گریه اش را پنهان کند. دوست داشت به آهنگ های شاد هم فقط با دوستان مخصوصش گوش کند تا با هم شاد باشند. البته او اصلا مردم گریز نیست. عامه ی مردم را دوست دارد. برای همه دعای خیر می کند. برای برآورده شدن ارزوهای قلبی شان. ولی از صورت مبهمی از مردم می ترسد. از آن دهان های وراج. از آن گوش های تیز و چشم های عیب بین. از مردمی که برایش شوهر جور می کردند یا برای بچه دار شدنش توصیه های جادویی می کنند.

تازگی ها از دیدن عکس های دوران کودکی و نوجوانی اش ناراحت می شود. دلش برای دختر سبزه ی توی عکس ها می سوزد. برای پدر و مادرش که چقدر به او و خواهراها و برادرانش افتخار می کردند. نمی داند چرا ولی احساس می کند دارد از دست می رود. دیگر چیزی خوشحالش نمی کند. مدام می نشیند و چای دارچینی می نوشد و کتاب تاریخی می خواند. دوست ندارد سر کار برود. به تلفن ها جواب بدهد مردم را ببیند یا غذا بخورد. دوست دارد لای کتاب ها و عکس های قدیمی کودکی اش بماند. آن قدر بماند که وقتش برای زندگی تمام شود. آن قدر بماند که مردم پیدایش نکنند تا ازارش دهند. آن قدر حالش خوش نیست که حتی با دیدن کارتون های محبوب قدیمی اش فقط گریه می کند. به حال کودکی تلف شده اش. به یاد آن همه شادی و شور زندگی اشک می ریزد. چهره ی زیبا و مهربان مادر را می بیند که برای آن ها عصرانه می آورد با هم می خورند و کارتون می بینند. مادر به آن ها دل خوش است. قربان مادر! مادر!...کاش هیچ وقت به دنیایم نمی آوردی!

 

 


مهربانو

 

‌به نا م خدا

بلوز بافتنی پوشید با دامن کتان سورمه ای. پالتوی مشکی و یک شال مشکی با رگه های طلایی هم پوشش اش را کامل می کرد. کیف و کفش قشنگی را که از بقیه نو تر بود و به نظرش از بقیه زیباتر هم  بودند از کمدش برداشت. دسته کلید، تلفن همراه، کیف پول، دفترچه ی بیمه، پاکت جیبی دستمال کاغذی و دستکش ها را توی کیف گذاشت و منتظر تاکسی تلفنی نشست. چند دقیقه طول کشید بلند شد و به اتاق کارشان سری زد. به پازلی که ظهر در تنهایی درست کرده بود: تصویری از یک خانواده ی 3 نفره. پدر، مادر و یک بچه. موهای بچه که با کاموا چسبانده شده بودند جوری بودند که با ارایش ساده ای هم می توانستند دخترانه شوند هم موهای پسرانه. این را به خودش به حالت دلداری دادن می گفت تا اگر فرزند احتمالی اش برخلاف حس درونی اش دختر شد باز هم بتواند این پازل قشنگ و شاد را به او هدیه دهد. ..تاکسی آمد و بوقی هم زد. با عجله رفت پایین. ولی سعی می کرد تمام کارهایش را به آرامی انجام دهد. موضوع سقط گذشته هنوز می ترساندش و به طور کابوس واری آزارش می داد. آدرس را آرام گفت و توی تاریکی تاکسی آرام گرفت. خیابان ها روشنی شادی داشتند که ان را به او تقدیم می کردند. مثل دست های مهربان سخاوتمند. این حس به او گرمای آشنایی می بخشید. با خودش خیالات شیرینی داشت. فکر می کرد شاید این یکی بماند، بیاید و زندگی شان را شادتر و شیرین تر کند. به او قدرت ببخشد و از وسواس های روحی او که روز به روز بیشتر می شدند کم کند. به این کودک نیاز داشت حتی به خیال شیرینش. با خودش فکر می کرد که برایش لباس های کوچک رنگی می خریم. و اتاق کارمان را به او می دهیم. البته بعد از تزئین و رنگ آمیزی کردنش. حس می کرد خوشبخت تر شده است. او که همیشه از حس مادری دور بود و علی رغم زن بودن، مادری را دوست نداشت و از آن می گریخت الان به طرز کشنده ای احساس می کرد به این کودک نیاز ضروری دارد. مثل نیاز یک ملت زجر دیده به ناجی. دلیل این تغییر وضعیتش احتمالا خیلی چیزها بودند. درد تلخ تنهایی که در آن شب در بیمارستان بخش زنان تحمل کرده بود. صدای ناامید مادر که از او می خواست کاری بکند تا دیر نشده. تفرعن و تفاخر زن جوانی از فامیل همسرش که نوزادش را بغل گرفته بود و حتی به سلام زن جواب نداد و برای همیشه بی ادبی اش به صورت توهینی به زن در دل او ماند. انگار به صورت شرافت او چنگ زده بودند. حس ناامیدی که این روزها گرفتارش شده بود حسی که او را از خوشبختی واقعی اش دور می کرد. گرچه می دانست خیلی ها به او و زندگی اش غبطه می خورند - و این واقعی بود نه از روی خودشیفتگی - ولی ناراضی شده بود. با تمام وجود کودکی می خواست. فرزندی برای خودشان.

به در آزمایشگاه که رسید سردش شد. رفت طبقه ی دوم. فیش را تحویل داد و منتظر ایستاد. و بیشتر از ده بار نوشته های روی سه تابلوی کوچک بالای سر منشی را خواند: هماتولوژی- سرولوژی و بیولوژی. دختر جوان به او و دو نفر دیگر خیلی توجه نداشت. کارش را که مرتب کردن یادداشت هایی بود انجام می داد. بعد از شاید دقیقه ای یا به گمان زن ساعتی به دختر دیگری گفت: ببر جواب اون خانوم رو بده. زن انگار فهمید جواب چیست. دختر دوم وقتی  برگه ی جواب را تحویل می داد کاغذ را تا کرد و خواند و بعد به دست زن داد. انگار لبخند کجی به لبش بود.

کاغذ را باز کرد. نتیجه این بود: مقدار اچ. سی جی : صفر.

زن فکر کرد در امتحانی سخت که برایش خیلی زحمت کشیده رد شده است. صفر! این غیر ممکن است. سریع از پله ها پایین رفت. انگار می ترسید دخترهای آزمایشگاه بیایند  و توی پاگرد مچش را بگیرند و به ساده لوحی اش بخندند. گریه اش گرفته بود. احساس حماقت می کرد. درست حس روزی را داشت که با رتبه ی کمی بیتر از 300 در رشته ی دلخواهش قبول نشده بود! آن روز هم باور نمی کرد. شکایت کرد هرچند فایده ای نداشت. آن روز سوار اتوبوس شد. اتوبوسی شلوغ تا دیرتر به خانه برسد. از آن روز بد متنفر بود. و حق داشت. چون خیلی ها که به نظر او حقشان نبود قبول شده بودند و او نشده بود. ولی او قوی بود. همان شب توی اتاق تاریکی در حال لباس بیرون آوردن دران وقتی که سرش توی یقه ی تنگ لباس توی تارکی بافت های یقه گیر کرده بود و بغض اش پنهان از بقیه توی گلویش بود به خودش گفت سال بعد بهترین جا و بهترین رتبه!...همان هم شد. طوری که هیچ کس باور نمی کرد. حتی یکی از استادانش این را به او گفت. و بعدها شنیده بود که چند تا از استادانش از همت او تعریف کرده بودند. خوشحال بود که ضعف نشان نداده بود.

الان باید چه می کرد؟ کمی خوشحال بود. خوشحالی اش بابت این بود که آن دانشجوی موفق خودش بوده و به خودش به شخصیتش بالید.  به مادر منتظرش تلفن کرد و با خنده ای نمایشگرانه و بسیار هنرمندانه به او گفت: مامان ایشاللا دفعه ی بعد. منفی بود. تو معذوریتم نذاری ها! شرمنده می شم. مادر از او حیرت کرد. از این دختر عجیبش که صبح با عشق درباره ی فرزند احتمالی اش و تغییر زندگی شان حرف می زند و حالا با راحتی از نبودنش. مادر هم با صدایی آرام و محکم گفت: آره مواظب خودت باش. ایشاللا.... ولی فقط خدا می دانست که ته دل هر دو چه اتفاقی در حال افتادن است. از برخورد مادرش کمی رنجید. نمی دانست چرا ولی حس کرد ناامیدی مادر به او منتقل شده. از خداکمک خواست. خواست تا دلش را و دل مادرش را گرم کند. به امید نیاز داشت. به چیزی برای پرکردن خلوت اش در این ساعت کشدار سرد. به خیالی شیرین به آرزویی دست یافتنی. به پر شدن خالی درونش. در چند دقیقه به رفتارش مسلط شد و با بغضی در گلو توی شلوغی خیابان سرد زیر نورافکن های خیابان و روشنایی سر در فروشگاه های شیک و دلتنگ کننده به خدا گفت: قبول. هرچه شما بفرمایید. انگار دستی به پشت گوشش کشیده شد. گرمش شده بود.

 

 

 


مهربانو

 

به نام خدا

خیلی خوبه که آدم توانایی نوشتن در هر شرایطی رو داشته باشه. من بیشتر وقت ها موقع دلتنگی و بداحوالی می نویسم. این به نظرم خوب نیست. خیلی از بهترین نوشته های دنیا در بهترین حالات نوشته شدند. الان من خوشحالم. به دلایل ساده ای که یک زن می تونه خوشحال باشه. خونه مرتب و تمیز و پاکه. همه چیز برق می زنه. غذا آماده است دارم یک شال گردن طلایی و مشکی برای خودم می بافم. چند تا فیلم خوب تاریخی دیدم. همه جا آروم و با من هماهنگه. البته بخشی از ذهنم متوجه تهرانه .و نگران. نگران خواهرم. مادرم و همه. دوست ندارم چیزی بنویسم. فقط برای همه دعای خیر دارم. با آرزوی شادی برای همه ی مردم دنیا.


مهربانو

 

به نام خدا

این روزها سرم خیلی شلوغه. خیلی. کمی هم ناخوشم. کمی. ولی دلم نیامد اینجا یک چیز را ننویسم: متاسفم. برای دنیا. خودم. مردم. برای این همه استثمار عاطفه ی انسانی، برای این همه له شدن و دیده نشدن، داد زدن و شنیده نشدن، مردن و ناپیدا ماندن....برای کودکان ناز و زیبای پرپر شده...برای دخترکان و پسرکان زیبایی که من می توانستم مادر یکی از آن ها باشم و نیستم...برای غزه...برای مظلومیتی آشکار و خشمی دمان و فراگیر.... یاد روزهای تلخ و سرد موشک باران تهران می افتم. به یاد ان روز که با خواهرهایم توی حیاط خانه ایستاده بودیم و رد سفید موشک را روی پهنه ی آسمان آبی نگاه می کردیم و آن قدر ادامه دادیمش که دیدیم به خانه ی ما نمی رسد....آه از روزهای بی پناهی!....ای ناجی بزرگ!


مهربانو

 

به نام خدا

نامه ای به یک نفر که حالش بد است....

امیدوارم زیاده از حد دنیا را سخت نگیرید. و کمی هم به فکر چیزهای خوب بسیار دنیا باشید. فیلم طعم گیلاس به آدم راهکار خوبی نشان می دهد: هر وقت به سرت زد خودت را از رنج هایت خلاص کنی و خودت را بکشی برو بالای درخت توت....مزه ی اتفاقی توت، شیرینی زندگی را به یاد فراموشکارت می آورد. شما نیاز به درخت های توت بسیار داری! حتی اگر دم دست ندارید خودت بکارشان! مثل کاری که من بارها در اوج نومیدی ازلی ام کرده ام. خوبی دوران سخت روحی آدم این است که بعد از تمام شدن و به خوبی طی شدنش به آدم احساس شجاعت می دهد. من بارها و بارها تا انتهای غصه های شخصی نوع بشر غلتیده ام یا دست کم اندوهی عمیق را در وجودم دریافته ام که به من جرات چنین ادعایی را می دهد که تا ته غم رفته ام. ولی هیچ وقت تسلیم نشده ام. نق زده ام و به جان دنیا بیراه بسته ام ولی ادامه داده ام با امید. و هر بار به خودم گفته ام: باید شرایطت را عوض کنی. اگر اینطوری بمانی دنیا و مردم له ات می کنند. و نگذار دشمن شاد شوی! ...شب های تنهایی ام، شب های ناامیدی و استیصالم، روزهای سخت بی امیدی و دلتنگی های بی حصر ....همه آدم را می خواستند بخورند و می خواهند ولی من نگذاشتم ...این ها را برای قدرت نمایی ام! نمی نویسم برای این می نویسم که بدانید فقط با یک امید حتی خیالی ساختن در ذهن تان می توانید مثل من و هزاران آدم مشابه با من و خودتان خوشبخت باشید ....خیالات قوی مثل اسب های تیزرو آدم را به سمت واقعیت ها می برند...امتحان کنید. ...خواهش می کنم!

این شرایط بیرونی و درونی بد را عوض کنید. از قدرت و زیبایی تان، از فکرتان، از تخیل تان، از قدرت عاشق شدن تان، از قدرت کلمات تان استفاده کنید. حیف این همه پتانسیل!! این قدر با مردم ایده آل برخورد نکنید. مردم همه چیزی نیستند که ادعا می کنند. بعضی ها خیال هایشان را نمایش می دهند، بعضی ها گره های روحی شان را، بعضی ها که خوشبخت ترند آرزوهایشان را ...عده ی کمی خود واقعی شان هستند پس اینقدر سخت نگیرید و دست دوستی هایتان را با آرمان گرایی پاک تان که برخاسته از روح پاک و بی غش تان است کوتاه نکنید. خیلی ها به شما نیاز دارند. این دلیل بزرگ شاد بودن تان نیست؟

 


مهربانو

 

به نام خدا

یک جورهایی از دلتنگی و یک حس بد در حال خفه شدنم. خوشحالم البته، که امروز آخرین روز کاری ام در این ترم در دبیرستان بود. هرچند هنوز کلاس دیگری در آموزشکده دارم ولی به هرحال یک خلاصی بزرگ برایم اتفاق افتاده است. این روزها از دست دانش آموزانم بیشتر دلگیر می شوم. شاید آن ها اضطراب ناشی از نزدیک شدن به پایان ترم را با رفتارهای عجیب شان به من منتقل می کنند! از این که معلم هستم هم خوشحالم هم ناراحت. من قابلیت معلمی را دارم. این حس را از کودکی داشتم. و با وجودی که جزء دانش آموزان مثبت بودم نرفتم مهندس بشوم یا پزشک. چون قابلیت آن ها را ندارم. من از ارتباط زنده با آدم های سالم و مثلا جویای علم لذت می برم. من از آن دسته معلم هایی هستم که می روم همان باشگاه ورزشی شاگردانم و با آن ها بدمینتون بازی می کنم. با آن ها سر کلاس شوخی می کنم. و برای بدست آوردن جایزه های بزرگ داخلی و جهانی تحریکشان می کنم. سمینار می گذارم، با آن ها کار می کنم، اسباب بازی و وسیله می سازیم و....خلاصه با آن ها و شغلم زندگی می کنم. و شاید و نه حتما به همین دلیل از بی مهری آن ها ناراحت می شوم. مثل یک عاشق. یا شاید هم معشوقی که از بی توجهی عاشقش دلگیر می شود.

دوست دارم فرزندی داشته باشم.

دوست دارم همه شاد باشند. و راضی. البته پنهان نمی کنم که از دست یکی دو نفر به شدت ناراحتم و نمی توانم از ته قلبم برای آن ها دعا کنم!...


مهربانو

 

به نام خدا

از این که معلم باشی و همیشه شاگرد زرنگ و مثبت و خوبی بوده باشی  و حالا در این مقام معلمی، یک شاگرد تنبل و درس نخوان و ....به طعنه به دوستش بگه: مگه می خوای معلم فیزیک بشی؟ چه احساسی بهتون دست می ده؟! آیا مثل من احساس گلودرد و گریه پیدا می کنید؟ یا می زنید توی گوش اون آدم تنبل و از همه جا بی خبر؟ یا...؟ به هرحال من امروز خیلی دلم برای خودم سوخت!!

کتابی از هرمان هسه را می خوانم. ولی خیلی دلم می خواهد دوباره ناتور دشت را بخوانم یا یک کتاب تاریخ معاصر ایرانی.

امروز مشهد برف بارید. تهران هم. دلم با تهران است و تنم اینجا. روزهایی که دلم به هر دلیلی می گیرد خیلی بیشتر دلم می خواهد بازگردم....


مهربانو

.....

به نام خدا

بعد از دو سه روز هوای ابری و بارانی دلگیر از دیروز هوا آفتابی و آسمان آبی است. این تغییرات در من هم اثر مستقیم دارند. این جا نشسته ام تا مقاله ای را برای کارگاه بررسی کتب تایپ کنم. آن قدر این کار را به تعویق انداخته ام که الان فقط تا شب وقت دارم. همه چیز آماده بوده از مدت هاقبل فقط من حوصله ی صفحه کلید را نداشتم.

چند شب قبل به یک مراسم عروسی دعوت شده بودیم. وقتی رفتم دلم یک جورهایی گرفت. جناب داماد با وجودی که فوق لیسانس و خانه و امکانات و پول و چه می دانم همه چیز داشت ولی آنقدر دست دست کرده بود که موهای سرش ریخته بود و شبیه پیرمردها شده بود. عروس قشنگی داشت ولی ....نمی دونم چرا جوان های ما اینطوری شدند. این قدر بی خیر و تنبل و ترسو؟! یا از 14 سالگی می افتند دنبال کارهای نامتناسب با سن شون یا این که تا 40 سالگی بی خیال ازدواج می شوند. کاش قدرتی داشتم و این همه دختر خوبی رو که می شناسم به این همه آقا پسر (ببخشید) بی عرضه و از زیر کار در رو معرفی می کردم. کی و در کجای زمان می خواد برای ازدواج این نسل کاری بکنه؟ ....امیر دوستی داره از خودش هم بزرگتر (امیر متولد 51). جناب دوست همه ی امکانات رفاهی لازم برای تشکیل زندگی رو هم داره ولی دریغ از یک ذره احساس و تمایل به مسئولیت پذیری و تشکیل خانواده. البته باید گفته بشه که ایشون آدم پاک و سالمی هم هست فقط بی حوصله تشریف دارند. این آقایون یک زمانی یادشون می افته که دندان هاشون هم داره می ریزه و دیگه وقتی برای زندگی ندارند. راستش رو بخواهید از این همه تاخیر در تصمیم گیری آقایان حالم بهم می خوره. و جالبه که همه چیز رو هم به گردن دخترهای نازنین می اندازند. ...و همین طور انگار منتظرند : مردی از خویش برون آید و کاری بکند....لابد خودشان را آن مرد نمی بینند.

هر چی زمان بیشتر می گذره میل من به بازگشت و مرور خاطره های خوبم بیشتر می شه. شب های بسیار سرد زنجان که با خواهرم و لیلا و نرگس می رفتیم توی اتاق تنیس برای دو به دو بازی تنیس روی میز. یا پیاده روی های طولانی بعد از یک روز سخت کاری. یا گاز زدن به ساندویچ های خوشمزه ی نزدیک مرکز. حتی برای حوض و آب نماو کاکتوس ها و خرچنگ هایی که فراموششان کرده بودم. یاد روزهای خوش جشن و جشن های باشکوه تولد توی سالن ورزش. برای مش سیف الله نگهبان شب. و برای همه و همه و همه....یادمه باورم نمی شد که اونجا قبول شدم. و هر روز که از خواب بی دار می شدم به ابرهای روبه روی پنجره ی اتاقم نگاه می کردم و خدا را بی نهایت سپاس می گفتم. ...یا موقع غروب خورشید....

 


مهربانو

 

به نام خدا

هوای امروز مشهد ابری است. تنها توی خانه ام. فکرش را که می کنم می بینم از روی دلتنگی بسیار نه سراغ مجله هایم رفتم نه دختر پارس. اومدم و کتاب (سال هاست که مرده ام) از حسین پناهی رو از توی قفسه ی بالای سرم برداشتم. به سایت ایده های سیما فیلم سری زدم و دیدم 2 تا ایده ای که ارائه کرده بودم هنوز مشاهده نشده است. این کار رو از روی احساس نیاز به تغییر در وضعیت مزخرف فعلی انجام دادم. کاش برای همه و برای من هم اتفاق های خوب دنیا از لای هزار توهای اسرارآمیزشون بیرون بیان و ما رو شگفت زده کنند. چقدر به این شگفت زدگی نیاز دارم. به قدرت جادو به احساس عمیق رهایی از دست این وضعیت. کاش همه سر و سامانی بیابند. قدرت ایمانی و باور خوشبختی ای پایدار. من به قولی آدمی متغیرالاحوالم. به شدت البته. گاهی خوشم و گاهی ناخوشم. و این غلتیدن بین دو وضعیت به آنی اتفاق می افتد.

راستی من با مقابله ی نسخ مربوط به سه زن که در بخشی عمده  ای از آن به زندگی مریم فیروز دختر فرمانفرما  پرداخته شده با اتوبیوگرافی ستّاره فرمانفرما دارم به این نتیجه می رسم که مسعود بهنود به علت شاید علاقه به مریم فیروز یا هر دلیل دیگری، موقعیت او را در خانواده ی فرمانفرما کمی غلو آمیز نشان داده باشد. ستّاره در کتابش اشارات کمی به مریم - دست کم تا اینجا که صفحه ی 204 کتاب است -  کرده. و حتی در جاهایی اشاره کرده که بتول خانم - مادر مریم - آن ها را بد بار آورده است. به هرحال برخلاف انتظارم الان از ستّی بیشتر خوشم آمده است.  البته تا اینجا. چون احساس می کنم صادقانه تر نوشته است. و حتی از چیزهای نوشته که شاید من آن ها را نمی نوشتم. ستّاره با وجودی که متولد 1299 است ولی خیلی شبیه دختران امروزی بوده. رنج هایش و آرزوهایش خیلی ملموس و امروزی اند.

دیروز یکی از همکارانم سر میز صبحانه از ما پرسید که چقدر به فال قهوه اعتقاد داریم؟ و هر کسی چیزی گفت. او با حالت غریبی ( بین ترس و کمی شیطنت) گفت دیروز فالگیری به من گفت شوهرم می میرد و من با مرد دیگری ازدواج می کنم! ......من به او گفتم: شاید منظورش عشقی بوده که قبلا داشتید گفت: نه اصلا. گفتم: خب صدقه بده و بی خیال باش. ولی او از بس شاید ترسیده بود دنبال شماره تلفن فالگیر دیگری می گشت.....!

,

مهربانو

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مهربانو


نویسندگان
مهربانو


آرشیو من
۱۳۸۸/٢/٢
۱۳۸٧/۱۱/٢٩
۱۳۸٧/۱۱/٢٢
۱۳۸٧/۱٠/٢٤
۱۳۸٧/۱٠/۱٠
۱۳۸٧/۱٠/۳
۱۳۸٧/٩/٢٦
۱۳۸٧/٩/۱٩
۱۳۸٧/٩/۱٢
۱۳۸٧/٩/٧
۱۳۸٧/۸/۱٤
۱۳۸٧/۸/۱
۱۳۸٧/٧/٢٠
۱۳۸٧/٧/۱۳
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/٦/۱٦
۱۳۸٧/٥/۱٢
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٧/۳/۱۱
۱۳۸٧/۳/۱۱
۱۳۸٧/٢/۱٤
۱۳۸٧/۱/٢٤
۱۳۸٧/۱/۱٧
۱۳۸٦/۱۱/٢٠
۱۳۸٦/۱۱/٦
۱۳۸٦/۱٠/٢٩
۱۳۸٦/۱٠/٢٢
۱۳۸٦/۱٠/٢٢
۱۳۸٦/۸/٢٦
۱۳۸٦/۸/۱٢
۱۳۸٦/٧/٢۸
۱۳۸٦/٧/٧
۱۳۸٦/٦/۳
۱۳۸٦/۳/٢٦
۱۳۸٦/۱/۱۸
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/۸/۱۳
۱۳۸٥/٧/٢٢
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٥/٥/۱٤
۱۳۸٥/٤/۳۱
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/۳/٢٠
۱۳۸٥/٢/٢
۱۳۸٥/۱/۱٩
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱۱/۸
۱۳۸٤/۱۱/۱
۱۳۸٤/۱٠/۳
۱۳۸٤/٩/۱٩
۱۳۸٤/٩/۱٢
۱۳۸٤/٩/٥
۱۳۸٤/٧/۳٠
۱۳۸٤/٧/٢
۱۳۸٤/٦/۱٢
۱۳۸٤/٥/٢٢
۱۳۸٤/٥/۱٥
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٥/۱
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/٤/۱۸
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/٤/٤
۱۳۸٤/٤/٤
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/۳/۱٤
۱۳۸٤/۳/۱٤
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/٢/٢٤
۱۳۸٤/٢/٢٤
۱۳۸٤/٢/۱٧
۱۳۸٤/٢/۱٧
۱۳۸٤/٢/۱٠
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸٤/٢/۱٠
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸٤/۱/٢٧
۱۳۸٤/۱/٢٧
۱۳۸٤/۱/٢٠
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸۳/۱٢/٢٩
۱۳۸۳/۱٢/٢٢
۱۳۸۳/۱٢/۱٥
۱۳۸۳/۱٢/۸
۱۳۸۳/۱٢/۸
۱۳۸۳/۱۱/٢٤
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱٠/٢٦
۱۳۸۳/۱٠/۱٩
۱۳۸۳/۱٠/۱٩
۱۳۸۳/۱٠/۱٢
۱۳۸۳/۱٠/۸
۱۳۸۳/۱٠/٥
۱۳۸۳/۱٠/۱


لینک دوستان
سمت بالا
خلوت گزيده
آواز بلند
جستجو
خلوت انس
يادداشت هايي از افغانستان
راديو گل ها( آواز ايراني)
بي رنگ
ديوان مخ
ليست وبلاگ ها
لینک های روزانه
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0  

مهربانو